
ویترینها هنوز روشناند،
مردی کنار سطل زباله
دنبال تکهای نان میگردد.
نه از بیارادگی،
بلکه از سالها فشاری
که آرامآرام
سفرهها را کوچکتر کرد
و امید را گرانتر.
با پولی که در کیف دارد
اول نان بخرد
یا دارو؛
پدری شبها
به سقف خیره میشود
و حساب اجاره،
قبض،
غذا
و فردای فرزندانش را
در ذهنش دوباره جمع میکند.
چرا پدرش میگوید:
«این ماه نمیشود.»
چیزی که دوست دارد
باز هم
برای خانوادهاش گران است.
که از قدرت، افتخار میگویند،
مردم از قیمت نان میترسند؛
از اجارهخانه،
از بیکاری،
از بیماری،
از فردایی
که نمیدانند چگونه باید از پسش بربیایند.
اولین چیزی که از مردم گرفته میشود
آرامش است؛
بعد امنیت،
بعد توان خرید،
و در نهایت
خودِ امید.
فقط خالی بودن سفره نیست؛
وقتی انسان نتواند
با دسترنج خودش
زندگی شرافتمندانهای بسازد،
وقتی کودک
سهمش از کودکی را
به خاطر نداری از دست بدهد،
و وقتی خانوادهای
برای زنده ماندن
هر روز بیشتر فرسوده شود،
دیگر با یک مشکل اقتصادی روبهرو نیستیم؛
با زخمی انسانی روبهرو هستیم.
نان داشته باشند،
خانه داشته باشند،
درمان شوند،
کار کنند،
آزادانه حرف بزنند
و از آینده نترسند.
نباید رفاه مردم را
فدای جاهطلبی خود کند.
نباید بهانهای باشد
برای فراموش کردن
آنهایی که
در سکوت
هزینهی تصمیمهای دیگران را میپردازند.
که ارزش یک کشور
نه با موشک و قدرت نظامی،
نه با شعار و تبلیغ،
بلکه با لبخند مردمش
و با پر بودن سفرههایشان
سنجیده شود.
صدای فقر را باید شنید؛
چون پشت هر سفرهی خالی،
یک انسان ایستاده است،
با حق زندگی،
با حق کرامت،
و با حقی که
هیچ حکومتی نمیتواند
.از او بگیرد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر