
گاهی صفیست
که از نیمهشب
جلوی پمپبنزین کش میآید.
پیرمردیست که حساب میکند
با پولِ امروز
فردا چطور به خانه برسد.
رانندهایست
که موتور را خاموش میکند
تا چند لیتر بیشتر
برای فردا بماند.
از قدرت حرف میزنند،
از دشمن،
از پیروزی،
از مقاومت،
از مذاکره و انتقام؛
مردم
قیمت نان را حساب میکنند،
کرایه را،
دارو را،
بنزین را.
اما فشارش
روی سفرهٔ همین مردم مینشیند.
اما ترکشِ اقتصادش
به جیبِ کارگر میرسد.
باید مردم
هزینهٔ تصمیمهایی را بدهند
که خودشان
در گرفتنشان نقشی نداشتهاند؟
تحریم است،
یک طرف جنگ،
یک طرف بحرانِ اقتصاد؛
و وسطِ این همه آتش
مردمی ایستادهاند
که فقط میخواهند
زندگی کنند.
نه صفِ مهاجرت،
نه صفِ زندان،
نه صفِ قبرستان.
که خبرش
صدای انفجار نباشد؛
که پدر
با دستِ خالی به خانه نرود؛
که در آن
زنده ماندن
خودش یک مبارزه نباشد.
این نباشد که
چه کسی برندهٔ جنگ است؛
از زندگیِ مردم
چه چیزی باقی مانده است؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر