خوابِ تزریقِ سوسک در رگهام
خرّمآباد را کلافه شده
یک نفر هیچِ هیچتر از هیچ
به هزاران نفر اضافه شده
اوّل قصّه دست دختر بود
بعد، سیگارِ توی کافه شده
مثل ماهیِ زنده درمیرفت
دستها را که سست میکردم
از خودم هم خرابتر میشد
هر کجا را درست میکردم
هرچه پاییز بود توی کرج
به تو با گریه پُست میکردم
برگ میریخت از درختانم
روی دیوارهای آجریات
داشت یک مرد فلسفه میخواند
پشتِ آن چشمهای چادریات
معنی سادگی و تنهاییست
شعر من توی لهجهی لُریات!
دود سیگار را فرو دادم
کافه را از سکوت قهوه بریز
جوجهی سربریدهای هستم
نرسیده به آخرِ پاییز!
خستهای مثل کوچههای کرج
خستهام مثل چشمهات عزیز
بالشم را بغل شدم از ترس
خیس بودم دوباره ملحفهات
عشق یک جفت دست نامرئیست
دارد آهسته میکند خفهات
سوسکهایی که در سرم کردند
تخمریزی درون فلسفهات
«هاچ» دنبال مادرش میگشت
دخترت روبروی تلویزیون
میدویدند باز «تام و جری»
تو سرت درد میکند به جنون
«سیندرلا» به قصر حاکم رفت
میچکد بعد، چند قطرهی خون...
مرگ هم از تو ناامید شده
وسط چشمهای بیمارت
که سرت را به میز میکوبی
که تمام است واقعاً کارت
دخترت خوابِ خوب میبیند
آنورِ دودهای سیگارت
از نگاهش نترس! گریه نکن
پدرت خسته است «هلیا جان!»
پدرت ابتدای غم بوده
که رسیده به نقطهی پایان
تا نبینند اشکهایش را
چقَدَر گریه کرده در باران
عشق رؤیای توی «کارتون» بود
یک جزیره حوالی «فیجی»ست
رقصِ نی بود با «سرندی پیتی»!!
خرّمآباد خانهی گیجیست
پدرت شاعر است «هلیا جان»
پدرت خودکشی تدریجیست...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر