Translate

۱۴۰۴ بهمن ۱, چهارشنبه

«امید در دل تاریکی»


رو دل  مرنجان کاین تن  افتاده  بر پا میشود 



روزی سرانگشت شقایق  بوسه  بر گل   میزند

وز سرخی چهر گل این دوران شکوفا میشود 


چون آشیانت لانه ی ویرانگران شد غم مخور

کاین خانه باز آباد و شاد از شانه تا پا  میشود 


در پشت اسرار زمان  خوابیده بازی بیکران

آب  گِل آلود  وطن  روزی  گوارا  میشود 


دامان دشت سینه ات  جولانگه  شبسایه  شد

شب جاودان هم  شد بدان  تسلیم فردا میشود


بیرون مکش از دل اگر از دیده جانان شد برون 

عشقی که گم گشت از نظر  یکباره پیدا میشود 


بخت تو چون زین روزگار افتاده پایین غم مخور 

خوشبختی و  غم در فلک  پایین و  بالا میشود 


ره نیست  آذر  در جهان  کانرا  نباشد انتها

آزادی  میهن  ز ره  روزی   هویدا   میشود 



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر