
این شهر پُر از دود و نفس در خطر است
سالهاست که این چرخ ستم در سفر است
در متن همین قصه حقیقت به حذر است
این خاک پر از خاطرههای تلخ خون
در خانه نگاهی نگران مانده هنوز
هر لحظه در آن بیم خبر بیشتر است
از منبر و از حکم صدا یکطرفه شد
هر نقد در این دایره جرم خطر است
این جنگ که افتاده به جان همهمان
در سفره فقط سهم قناعت مانده است
هر لقمه در این خانه پر از درد جگر است
این نسل میان خبر و ترس بزرگ شد
هر خاطرهاش زخمی و بیبالوپر است
هر گوشه آن صحنه یک زخم تازهتر است
این رنج که در سینه مردم مانده است
تا هیچ صدایی نرسد، این چه هنر است؟
هر واژه در این حبس شبیه خطر است
اما دل این خاک هنوز ایستادهست
چون ریشه آن زندهتر از هر شرر است
آن روز که این چرخه دگر بیاثر است
نه ترس به دل مانده، نه زنجیر به در است
این قصه اگر تلخ، ولی آخر آن هست
روزی که حقیقت به زبان آشکار است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر