Translate

۱۴۰۵ فروردین ۳۱, دوشنبه

وقتی این شب تمام شود

 



این شهر پُر از دود و نفس در خطر است


سال‌هاست که این چرخ ستم در سفر است


از نام عدالت فقط سایه بماند


در متن همین قصه حقیقت به حذر است


آن‌کس که صدایش به حقیقت برسد


در بند سکوت و نفسش بی‌ثمر است


این خاک پر از خاطره‌های تلخ خون


هر گوشه آن قصه یک درد دگر است


در خانه نگاهی نگران مانده هنوز


هر لحظه در آن بیم خبر بیشتر است


از منبر و از حکم صدا یک‌طرفه شد


هر نقد در این دایره جرم خطر است


این جنگ که افتاده به جان همه‌مان


از سایه یک قدرت فرسوده‌تر است


در سفره فقط سهم قناعت مانده است


هر لقمه در این خانه پر از درد جگر است


این نسل میان خبر و ترس بزرگ شد


هر خاطره‌اش زخمی و بی‌بال‌وپر است


در کوچه سکوت است ولی پر فریاد


هر گوشه آن صحنه یک زخم تازه‌تر است


از وعده بسیار شنیدیم و گذشت


اما همه آن وعده‌ها بی‌اثر است


این رنج که در سینه مردم مانده است


از مرز گذشته و دگر بی‌سپر است


دیوار کشیدند میان دل و نور


تا هیچ صدایی نرسد، این چه هنر است؟


وقتی که قلم حبس شود در دل ترس


هر واژه در این حبس شبیه خطر است


اما دل این خاک هنوز ایستاده‌ست


چون ریشه آن زنده‌تر از هر شرر است


روزی برسد پرده فرو ریزد از شب


آن روز که این چرخه دگر بی‌اثر است


آن روز که مردم نفس تازه کشند


نه ترس به دل مانده، نه زنجیر به در است


این قصه اگر تلخ، ولی آخر آن هست


روزی که حقیقت به زبان آشکار است


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر