چون که او را در خیالاتم فراوان داشتم
در اتاقم شب به شب آئینه بندان داشتم
جانم از عطر حضورش سبز بود آنطور که
در دل ِ سردِ ِ زمستانم ، بهاران داشتم
آمد و چشمش میان ِ چشم هایم جا گرفت
رفت و بعد از او دو تا خورشید تابان داشتم
زیر بار انتظارش گرچه خم شد پیکرم
نیست باکی من به جور ِ عشق ایمان داشتم
عشق در عمق دلم آئینهای شفاف بود
چون که قلبی ماورای قلب انسان داشتم
با نوایش خویش بودم، با جفایش بیشتر
با تمام سازهایش پای رقصان داشتم
هیچکس هرگز نفهمید از دلم که در خودم
گوری از روح و روان و جانِ بیجان داشتم
مرگ گاهی حکم آزادیست از زندان ِ غم
لااقل آنجا نگهبانی خوش الحان داشتم
روز مرگم هم خیالاتی شدم، انگار که
باز هم دستان گرمی.... باز مهمان داشتم!!
توی ِ تابوتم همین که عطر او پیچید، من
""تا دو ساعت بعد ِ دفنم همچنان جان داشتم""

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر