منصوریِ حمّامیِ بد حجم چغر ک..یر
کردی به دلش قمبل کونِ پسری گیر
گفتا که پسر نام نکوی تو چه باشد
ما را ز جمال و ز وقارِ تو خوش آمد
گفتا: که مرا سیّد علی نام نهادند
گفتا: که به گرمابه تو را خویش کدامند؟
گفتا: که غریبم پی کارم که بمانم
هر کس که مرا یار بُوَد خویشِ همانم
منصوریِ حیرت زده از شوق چو بِشنُفت
بگرفت در آغوش و بخندید و چنین گفت
گر در پیِ کار آمده ای کار زیاد است
اندر دل خود گفت: که کونِ تو گشاد است
در نمره مخصوص خود آن تحفه کشاندی
وانگه بگرفت و به سرِ پای نشاندی
گفتا:که تو را بهتر از آن خویش بدارم
زانرو که من همچون تو به خود یار ندارم
گر گشنه بمانم به یقین دان که تو سیری
بدخواه تو را نیست در این شهر پناهی
جانم به فدایت که درخشان و چو ماهی
گفتا که بمان تا که تو را خوب بشویم
وانگه به تو از کار جدیدِ تو بگویم
سید به دل آگه شده و تشنه ک..یر است
فهمید که در پنجه دلّاک اسیر است
لب بر لب منصوری و دستش به ذکر برد
زاین عشوه ز دلاکِ چغر هوش ز سر برد
خوابید و چنان قمبل جانانه به او کرد
با نرمی و با زاویه تا خایه فرو کرد
سیّد که ضمختی ذَکَر دل ز کَفَش برد
از شهوت و سرمستی بی حد بنظر مُرد
این شد که دگر پای به گرمابه گشودی
تا آنکه دگر شهرت او وِرد زبان شد
او خواستگهِ شهوتِ هر پیر و جوان شد
بردند که تا بخیه شود کون دریده
عبرت نشد و بار دگر نیز چنین شد
غلتید به خون و جگرش پاره ز کون شد
اکنون ولی نیست دگر کونیِ حمّام
هر زخم ز گرمابه که در مقعد او داشت
صد بذر شرارت به دل و سینه او کاشت
این کونیِ سگ مادر گم کرده پدر کیست
پیر است ولی سیر آفاتِ ذَکَر نیست
سِنّش شده هشتادوشش اما پِی ک..یر است
با این همه گوید که در اسلام امیر است
چون مملکت اُفتد به کفِ حاکم کونی
از عقده او فرشِ خیابان شده خونی
حقّا که مَثَل نیست چو گفتند بزرگان
آن مرد که کون داد شود مَرد به میدان
یارب دَهَمَت بر همه دلهای شکسته
ز این کونده گرمابه منصوریِ بد ذات
کودک کُشِ بی حیثیتِ اجنبیِ لاط


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر