Translate

۱۴۰۵ تیر ۱۸, پنجشنبه

سایه‌های میدان


 


لباسِ سکوتِ اجباری پوشید،
چراغ‌ها روشن بودند،
اما نگاه‌ها
از ترس، خاموش.


نامش را هزار بار عوض کردند،
مادری هنوز
با قابِ عکسی در آغوش
به در خیره مانده است.


نه دستی به خون؛
تنها کلمه‌ای گفت
که در دفترِ قدرت
جایی برای شنیدنش نبود.


رازِ سلول‌ها را می‌دانند،
پنجره‌ها
نامِ کسانی را
که دیگر بازنگشتند.


وقتی بر گردنِ انسان می‌نشیند،
فقط یک جان را نمی‌گیرد؛
اندکی از امیدِ یک شهر
نیز فرو می‌افتد.


بارها نشان داده است
که هیچ شبِ بلندی
تا همیشه نمانده،
و هیچ صدایی
برای همیشه خاموش نشده است.


از صبرِ پدران،
از جای خالیِ فرزندان،
روزی
داستانی نوشته خواهد شد
که نه با ترس،
بلکه با حقیقت
به یاد خواهد ماند.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر