Translate

۱۴۰۵ فروردین ۱۰, دوشنبه

نوروز در سایه‌ی جنگ


 

این شهر پر از دود و نفس در خطر است

هر کوچه در این خاک، شبی بی‌سحر است


بر بامِ شبش سایه‌ی سنگینِ ستم

در چشمِ همه، وحشتِ بی‌بال‌وپر است


در نامِ خدا حکم به خاموشی شد

تا حق نرسد، هرچه صدا بی‌اثر است


این قصه نه یک روز و نه یک حادثه بود

سال‌هاست که این زخم، عمیق و به‌در است


هر خانه یکی خاطره‌ی سوخته داشت

هر خاطره در سینه‌ی خود شعله‌ور است


مادر به بغل، کودکِ ترسیده‌ی خویش

می‌پرسد آیا شبِ ما هم گذر است؟


دیروز یکی رفت و دگر بازنگشت

این رفتنِ بی‌نام، چه تلخ و چه شرر است


در کوچه، سکوت است ولی پر فریاد

هر سکته‌ی این شهر، صدایی دگر است


آنان که به نامِ دین، حکومت کردند

دیدند که این راه، فقط دردسر است


با وعده‌ی نور آمدند از دلِ شب

اما همه‌اش سهمِ مردم، شرر است


این خاک، پر از بغضِ فروخورده شده‌ست

هر بغض در این سینه، شبی منفجر است


نه خنده به لب مانده، نه خوابی آرام

هر لحظه‌ی این زیست، پُر از دردِ سر است


در گوشه‌ی این شهر، جوانی افتاد

بی‌آنکه بداند گنهش چیست، چراست


از پشتِ همین پنجره‌های بسته‌ی ترس

دنیا به تماشای همین مختصر است


اما چه تماشا که پر از شرم و سکوت

وقتی که جهان شاهدِ این ماجراست


این جنگ، فقط مرز و زمین را نشکست

تا عمقِ دلِ مردمِ ما ریشه‌گر است


در خانه، در اندیشه، در خوابِ شبان

هر لحظه، همین سایه‌ی تاریک‌تر است


این چهره‌ی قدرت کهنه و پوسیده‌ست

بر شانه‌ی آن، بارِ گناهِ بشر است


هر وعده که دادند، دروغی دیگر

هر راه که رفتند، فقط بسته‌تر است


این خاک، هنوز از نفسش زنده بُوَد

هرچند که در حلقه‌ی این دردسر است


دل خسته، ولی خسته نماند تا ابد

چون ریشه‌ی این مردم از آن بیشتر است


یک روز رسد، پرده فرو خواهد ریخت

آن‌گاه که این ظلم، به پایان سفر است


آن روز، نه از ترس، نه از سایه‌ی مرگ

هر کوچه پُر از خنده و شور و ظفر است


این قصه اگر تلخ، ولی آخرِ آن

روزی برسد، روشن و بی‌دردسر است


این خاک، اگر زخمی، ولی خواهد ساخت

فردای خودش را که پُر از بال‌وپر است


از دلِ همین شب، سحر آغاز شود

وقتی که امید از دلِ ما شعله‌ور است



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر