Translate

۱۴۰۵ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

پشتِ دیوار

 



یک نفر هنوز نفس می‌کشد،
یک نفر هنوز
به ساعتِ زنگ‌زده نگاه می‌کند
و نمی‌داند
صبح

برای او طلوع می‌کند یا نه.

مادری نشسته است
با عکسی در دست،
با چشمانی که
سال‌هاست
راهِ در را نگاه می‌کنند.

شهر از صدای جنگ می‌لرزد،
رادیو از مذاکره می‌گوید،
از موشک، از تحریم،
از مرز و قدرت و سیاست؛
اما برای آن مادر
تمام جهان
در یک سؤال خلاصه شده است:

«پسرم امشب زنده است؟»

نان گران،
پول کم،
خانه‌ها خاموش،
و مردم میانِ
ترسِ جنگ
و ترسِ زندان
راه می‌روند.

هر عدد، یک زندگی‌ست؛
هر پرونده، یک خانواده؛
هر حکم،
صدها شبِ بی‌خوابی.

فقط یک انسان کم نمی‌شود؛
یک صندلی خالی می‌شود،
یک سفره ناقص می‌ماند،
یک مادر پیرتر می‌شود،
و یک خانه
برای همیشه
ساکت.

کودک سؤال نمی‌کند
کدام طرف پیروز شد؛
فقط می‌پرسد:

تاریخ بنویسد
که در این سال‌های سخت
مردم فقط جنگ نمی‌خواستند،
فقط نان نمی‌خواستند،
فقط امنیت نمی‌خواستند؛

صبح،
خبرِ مرگ نباشد.

درِ زندان
برای کسی که باید آزاد باشد
باز شود.

مادر
به جای قابِ عکس،
دستِ فرزندش را بگیرد.

تمام آرزوی یک ملت
همین باشد:


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر