Translate

۱۴۰۴ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

فریادِ حقیقت در برابرِ دینِ ستم

 



چو ناراست آید سخن سوی جان

حقیقت نیاید به چشمِ روان


نه کس داند این زندگی بهر چیست

نه گیتیِ بی انتها ملک کیست


ندیده جهان را نه هر باخِرد

به راهش ز عمرِ گرانش نهد


چو مقصود زیستن را ز خویش

بیابی بُوَد به ز هر دین و کیش


که از دین و مذهب نیاید فروغ

بجز ظلم و نیرنگ و جنگ و دروغ


شما ای که در راه مذهب چنین

سنانِ ستم تیز کرده ز کین


مگر دینتان دین رحمت نبود

کتاب خداتان ز حکمت نبود


دروغِ بزرگ است اسلامتان

ریا هست و تزویر ایمانتان


کدامین امام و خلیفه به چهر

به غیر از مسلمان نشاندند مهر


که اینان به خود هم چنان دشمن اند

مسلمان ِ هم کیش ِ خود هم کُشند


به دل شد شرر کینه ی مسلمین

که کشتند گلهای ایران زمین


عبا پوشِ آهِرمنِ دیو خو

که از آدمیت نبردست بو


از این سیلِ خونین نباشد مصون

بگیرد به دامانش این سیل خون


تو ای مست قدرت تو ای اجنبی

که گم کرده راهی میانِ شبی


به بیراهه باشد هزاران بلا

نخواندی مگر قصه کربلا


نکرده ستم کی ستم بینَدی

بُوَد کربلا خود سزای بدی


تو را ای ستمگر چه اندیشه بود

که گمراهیت این چنین پیشه بود


نباشد یکی نیک در مذهبت

ز نسل کنون تا به پیغمبرت


که اندر خمِ شهوت و جنگ و خون

همه ننگ نام و همه در جنون


ببین عاقبت اهلِ ایران زمین

کمر بسته بهر تو و کار دین


که پیچند تومار دینت چنان

که نامی نماند ز قرآن تان


همه باز گشته اند بر اصل خویش

نیاکان و دین و همی نسل خویش


مشو دلخوش از آنکه غم دیده ایم

به فرجامِ ضحاک خندیده ایم


به راهِ وطن جان فشاندن رواست

که نامش نکو تر ز نامِ خداست


چه گوهر کلامی ست زان پاکزاد

چو ایران نباشد تن من مباد


این شعر رو یه عنوان و یک هشتک بگو میخام تو وبسایتم بنویسمش

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر