این شهر پُر از دود و خبرهای ناتمام اَست
اینترنت که قطع است، جهان پشتِ نقاب اَست
دیروز کسی دید و نوشت آنچه گذشتهست
امروز فقط حدس و هراس و التهاب اَست
وقتی که صدا در گلو خفه شده باشد
هر حرفِ حقیقت، خودش آغازِ عذاب اَست
تا چشمِ حقیقت نرسد، این چه حساب اَست؟
در خانه، کسی منتظرِ یک خبر سادهست
اما همهچیز اینجا پُر از بیم و اضطراب اَست
مادر به دلش داغِ هزاران نگرانیست
وقتی که پسر در دلِ این آتش و تاب اَست
کودک به شب از خوابِ هراسآور بیدار
میپرسد آیا همهجا اینهمه خراب اَست؟
در کوچه، صدا هست ولی هیچ نمیماند
هر ردِّ قدم محو، شبیهِ یک سراب اَست
این جنگ فقط مرز و زمین را نشکسته
تا عمقِ دلِ مردمِ ما پُر ز عذاب اَست
آنکس که به نامِ وطن از صلح سخن گفت
در سایهی این بازیِ تاریک، کباب اَست
از میزِ مذاکره، فقط وعده رسید و
در سفرهی مردم، فقط اندوه و حساب اَست
این حقِّ بشر بود که آزاد بداند
اکنون همهچیز اینجا پُر از سانسور و حجاب اَست
وقتی که خبر نیست، حقیقت هم اسیر است
این حبسِ صدا، بدتر از آن حبسِ طناب اَست
در بند، کسی چشم به فردای رهاییست
اما شبِ این قصه هنوز بیپایان و خراب اَست
هر لحظه یکی از دلِ این خاک میافتد
بیآنکه بداند گنهش چیست و جواب اَست
این چرخِ ستم سالهاست میچرخد و میچرخد
انگار که تقدیرِ همین مردمِ ناب اَست
اما دلِ این خاک هنوز استوار است
هرچند که در حلقهی این دردِ مداوم، مذاب اَست
روزی برسد پرده فرو ریزد از این شب
آن روز که این حبسِ صدا رو به زوال اَست
آن روز که اینترنت و آواز و حقیقت
دیگر نه گناه است و نه در سایهی عذاب اَست
این قصه اگر تلخ، ولی آخرِ آن هست
روزی که نفس، ساده و بیترس و بیتاب اَست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر